طرح
-
تاریخ: 1401/3/2 ساعت: 5:06
انقدر دعا کردم کارام درست بشه بالخره شد ولی تمام جاهایی که مد نظر داشتم و صحبت کرده بودم برای طرح هم پر شد. یجا خالی مونده که توی روستائه و بیتوته ( یعنی باید هر روز بجز یک و نیم روز اخر هفته اونجا باشم ،این هیچی ،باید بصورت شبانه روزی باشم) . عزااااا گرفتم ،هر جایی میرم قشنگ همه چیو با چشمام می بلع...
پدربزرگم رفت ...
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:43
پدربزرگ عزیزم پدربزرگ مظلومم پدربزرگ مهربونم برای همیشه پر کشید...امشب شب اول قبرشونه .خواهش میکنم فاتحه یا صلواتی نثار روحشون کنید
آنچه گذشت
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 23:43
نرسیدم بیام بنویسم که خدا رو شکر دفاعم خوب گذشت و راااحت شدم.الان دارم مراحل صحافی و تحویل فرم و اینا رو انجام میدم .خانوادم و پدربزرگ و مادربزرگم اومدن برای دفاعم.دو روز فرصت داشتیم برم خرید که همش اون دو روز بیرون بودیم مشغول خرید وسایل پک پذیرایی و لباس و اینا .مادربزرگم همون روز دفاعم گفت بدن در...
بازگشت
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:52
بالخره اومدم.این یه سال پر از تجربه های جدید بود برام.شاید بشه گفت تلخ بود و ضربه ی بدی خوردم ولی درس بزرگی بهم داد. و اینکه امسال تنها بودم. و روی سخت تحصیل بهم رو آورده. و منی که گلاب به روتون اسهال
اول مهر
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:52
امشب بدجوری دلم گرفتهxa0 داره منفجر میشه دلم و گلوم از بغض خدایا میدونی خودت با اون حرفشون چطوری دلم شکست.از روی نفهمی و لودگی و بی اطلاعی یه چیزی گفتن و هر هر خندیدن ولی هیچ کی نمیدونه من دارم چی میکش
فال من
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:52
هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جورxa0و جفا صبر و ثباتم دادند . . . امشب به دلم زد یه تفال به حافظ بزنم ببینم نتیجه ی این دلتنگی من چی میشه. و چی می تونست بهتر از این غزل باشه.مخصوصا همی
پاییزانه
-
تاریخ: 1397/11/25 ساعت: 12:52
این ماه بیمارستان جدید بودم و از شدت خستگی و وقت کم آوردن این اواخر داشتم به خدا التماس میکردم که خدایا یه زلزله ی خفن بیاد یجوری که همه چی نیست و نابود بشه و هیچ اثری ازم نمونه.مخصوصا دیروز واااقعا ک
کوالا گونه
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 19:06
یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم . 2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قب...
حس های خوب امروز من
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 19:06
خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدمxa0.امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخ...
دل درد
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 19:06
از یه هفته ی پیش صبح روز اون امتحان غول اعظم دل درد و دل پیچه و اهم اهمی گرفتم که تا الان کماکان ادامه داره .یکم خوب شد باز برگشت.هی خفیف شدا ولی امروز که شر اخرین امتحان از سرم کم شد و میخواستم شادی کنم برا خودم انقدر حالم بده که نگو.شکمم سفت شده و درد میکنه.این درمانای خانگی هم فایده نداره.گفتم شا...
عجیب
-
تاریخ: 1396/6/22 ساعت: 19:06
امروز حس عجیبی داشتم.با دوستای قبل از دوران دانشگاهم رفته بودم بیرون با دوتاشون.قاعدتا باید حالم خوب شده باشه از اینکه پیششون بودم و معاشرت کردم اما نیست.دلم میخواست زودتر برم خونه.اینا دوستایی ان که از اول ابتدایی باهاشون بودم ینی باید خیلی صمیمی باشیم اما نیستیم.میگیم میخندیم اما دلم پیششون نیست.ی...
نصفه شبی احساسات چی میگه؟
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
میدونی حس خوب ینی چی؟ ینی وقتی ساعت 2شب نشستی داری شام میخوری و به زندگیت غر میزنی ،تو دلت بگی خدا حالا اینا رو که نمیشه کاریش کرد ولی میشه بارون بیاد الان؟ بعد وقتی داری سفرتو اروم اروم جمع میکنی که سر و صدا نشه یهووو صدای آسمون غرمبه(قرمبه؟)بیاد. بعد تو چشات قلب قلبی بشهxa0 کاش یه چیز دیگه از خدا ...
شاه پسر داریم دوماد/قند و عسل داریم عروس........نقل تر داریم دوماد/شعرو غزل داریم عروس
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
دیشب که رعد و برقا تا وقتی افتاب بزنه ادامه داشت.منم کنار سفره خوابم برددیگه ساعت 5بود پاشدم سفره رو جمع کردم مسواک زدم مث ادم خوابیدم.دو ساعت بعدشم پاشدم رفتم دانش بجویم.سر کلاس اولم هم چرت مرغوب زدم همشxa0 تا 3کلاس داشتم.دیدیم از امفی تئاتر دانشگاه صدای دست و هورا میاد.رفتیم ببینیم چیه.بعلهههه جی ...
کوالا گونه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم . 2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قب...
حس های خوب امروز من
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدمxa0.امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخ...
کمکم کن
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
انقد خستم انقد خستماااا که میخوام خودمو بزنم به در و دیوار منفجر شمپدرم دراومد این یه ماه.جلو افتادن امتحانا اونم یهوووویی که اصلنم سابقه نداشته این اتقاق.تمام برنامه هام ریخت به هم.امتحانارو هم خوب ندادم.حالم خرابهxa0 اگه هررر درسیو بیفتم 6ترمه میشم نمیتونم علوم پایه بدم شهریور.این ترم خیلییی بد بو...
دل درد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
از یه هفته ی پیش صبح روز اون امتحان غول اعظم دل درد و دل پیچه و اهم اهمی گرفتم که تا الان کماکان ادامه داره .یکم خوب شد باز برگشت.هی خفیف شدا ولی امروز که شر اخرین امتحان از سرم کم شد و میخواستم شادی کنم برا خودم انقدر حالم بده که نگو.شکمم سفت شده و درد میکنه.این درمانای خانگی هم فایده نداره.گفتم شا...
عجیب
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
امروز حس عجیبی داشتم.با دوستای قبل از دوران دانشگاهم رفته بودم بیرون با دوتاشون.قاعدتا باید حالم خوب شده باشه از اینکه پیششون بودم و معاشرت کردم اما نیست.دلم میخواست زودتر برم خونه.اینا دوستایی ان که از اول ابتدایی باهاشون بودم ینی باید خیلی صمیمی باشیم اما نیستیم.میگیم میخندیم اما دلم پیششون نیست.ی...
چی بود ؟نمیدونم !
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 16:04
این یه هفته ای که گذشت شاید یه هیجان جدید بود اما به نظرم لطف خدا بود که ادامه پیدا نکرد.از درسم که افتادم هیچ فکرمم داشت کج و کوله میشد.ممکنم بود بعدا عواقب بدتری داشته باشه. این گرفتگی حال الانم خیلی بهتر از اون هیجان موقتهxa0 نشستم امروز برنامه ریزیم کردم که از فردا برم کتابخونه خر بزنمxa0 علوم پ...
غش نکنی!
-
تاریخ: 1395/10/6 ساعت: 4:46
دیشب ساعت5 خوابیدم.صبم 8و نیم بیدار شدم رفتم دانشگاه.ظهر که اومدم از خواب داشتم می مردم .گفتم نیم ساعت میخوابم و بعدش ناهار میخورم .نیم ساعت من تبدیل شد به 3ساعت و غروب پاشدم با اعصاب خورد که به هیچ کاریم نرسیدم .شیر و موز و شیرینی خوردم و سعی کردم خودمو با اینا سیر کنم که نخوام زود شام بخورم که همخ...