برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
در این گزارش به بررسی کامل «سالگرد آشنایی» میپردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
پارسال روز قبل از تاسوعا بود که امید بهم پیام داد و استارت آشناییمون خورد .پارسال فکرشو نمیکردم که سال بعد یه خانم متاهل باشم و کلا زندگیم از این رو به اون رو شده باشه.تصورم این بود که مثلا ده سال دیگه ازدواج میکنم .آدم از
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
پارسال روز قبل از تاسوعا بود که امید بهم پیام داد و استارت آشناییمون خورد .پارسال فکرشو نمیکردم که سال بعد یه خانم متاهل باشم و کلا زندگیم از این رو به اون رو شده باشه.تصورم این بود که مثلا ده سال دیگه ازدواج میکنم .آدم از بازیای روزگار خبر نداره.امروز به همین مناسبت امید اومد سر کار دنبالم ،رفتیم ناهار خوردیم و بعدش رفتیم آب بازی بسی خوش گذشت ،تایمش کم بود چون باید هر دومون میرفتیم سر کار بعدش .همیشه وقتی داره میرسونتم دلم میخواد گریه کنم .آیا پارسال فکر میکردم که تا این حد به کسی علاقه مند بشم که بخوام از ندیدنش گریه کنم؟ نه ..پ.ن: دوستای عزیزم اگه گاهی کامنتاتون تایید نمیشه چون میخوام جلوی چشمم باشن و باز بخونمشون و گمشون نکنم .بوس بهتون
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۵/۰۴ ساعت 16:44 توسط sweetheart
|
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
بچه ها! تهران کجا میتونم پیراهن ساده ی بلند پیدا کنم که ریزش دار باشه ، نمیخوام خیلی شلوغ و کار شده باشه.
بجز شانزه لیزه چون اونجا خیلی مجلسی طوره
یا اگه پیجی توی اینستا میشناسید بهم معرفی کنید که ببینم نمونه کارهاشو
ممنون یه دنیا
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
پریشب و دیروز اونقدر حالم بد بود که نتونستم بیام بگم چی شد. همون شب رفتم توی اتاقم هندزفری گذاشتم صدا رو گذاشتم روی آخرین درجه و دوساعت تمام زل زدم به سقف. همه چیو تموم کرده بودم توی ذهنم و داشتم فکر میکردم اگه تموم شد توقف طرح بزنم برم یه شهر دیگه کلا .مامانم گفت نگین این پسر فردا صبح زنگ میزنه ،دلش بدجوری گیره .گفتم نه دیگه تموم شده .صبح ساعت 10 پیام داد که سلام نگین جان بیداری؟ جواب ندادم.نیم ساعت بعدش زنگ زد و گفت دیشب خیلی ازم ناراحت شدی از چهرت مشخص بود .گفتم بی دلیل ناراحت نبودم رفتار خودت باعثش بود.گفت ما صحبت کرده بودیم قبلا قرار بود اگه اون حقوق باشه دیگه مهریه نباشه .گفتم ولی تو دقیقا دست گذاشتی روی اون حقوق که برای من مهم بود.دیگه توضیح داد که منظورم حقوق به همراه مهریه بود و استرس داشتم منظورمو بد رسوندم .گفتم بهتره که هر دومون فکر کنیم .گفت من فکرامو کردم درباره ی چی فکر کنیم؟گفتم درباره ی همه چی. چند لحظه مکث کرد ،قشنگ حالش گرفته شد. بعدشم خدافظی کردم . تا عصر باز فاز چس ناله داشتم و غر غر که منو چه به شوهر کردن ،داشتم زندگیمو میکردم بی دغدغه این چه کاری بود کردی آخه؟ باز به مامانم اینا گفتم با این حرفی که زدم این تا چند روز دیگه ازش خبری نمیشه شایدم دیگه زنگ نزنه اصلا . ساعت 4 دیدم پیام داد فکراتو کردی؟یکم پیام دادیم حس کردم توی پیام باز داره سوتفاهم پیش میاد و لحن صحبتا مشخص نیست.زنگ زدم مثل بچه ی آدم حرف زدیم و هر دو گفتیم نظراتمونو و خب بخوام خودمو بذارم جای اون ،اونم حق داشت .وقتی قطع کردیم انگار یه وزنه ی صد کیلوییو از روی قلبم برداشتن.درس اخلاقی: با هم حرف بزنید ،نذارید فکر و خیالاتون تلنبار بشه ،خیلی دغدغه ها و فکرها فقط ساخته ی ذهن خودتونه ،مثل ذهن
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
هفته ی گذشته خیلی خاکستری و سرد گذشت .حالم بد بود ،دلم شبانه روز درد میکرد ،نمیتونستم غذا بخورم ،نمیتونستم بخوابم ،مدام سرفه داشتم که از شدت سرفه تهوع میگرفتم .اگه فکر کنید بیماری خاصی یا آنفلوانزا بود ،نه .همش جنبه ی روانی داشت.بین مریض حتی نمیرفتم استراحت کنم یا چیزی بخورم که نخوام بیشتر از اون فکر کنم. میرفتم خونه فقط میخوابیدم و صبح با ذکر سگ توی زندگی بلند میشدم میرفتم سر کار. اونقدر خشک و سرد شده بودیم با امید که دیگه پیامم نمیدادیم ،همه چیو تموم شده میدیدم . دیگه پریروز یه ۲ ساعت جور کردیم رفتیم بیرون .در نگاه اول یکم بهم خیره شدیم و خندمون گرفت .خنده ی تلخ .بعد حرف زدیم فضا بهتر شد. چقدر ناراحت شده بود از حرف من که گفته بودم باید روی همه چی فکر کنیم و گفت پیش خودم حس حماقت کردم که من چقدر نگینو دوسش داشتم و یه درصدم به بهم خوردن فکر نمیکردم بعد تو چند بار این حرفتو تکرار کردی. خب منم اون حرفو طبق حرفای خودش گفتم ،بهم برخورده بود و ناراحت بودم نمیتونستم که قربون صدقش برم. خلاصه حرف زدیم و سوتفاهم ها برطرف شد و آشتی آشتی فرداش رفتیم تو کشتی.دیروزم اضافه کار برداشته بود (بچم یه هفته پشت سر هم مونده بود سر کارش که فکرش درگیر کار باشه) ،زنگ زد گفت نمیام و به مناسبت آشتی کنون رفتیم بیرون . فکر میکردم فقط خودم حالم بد بوده و غصه خوردم .همون روز که دوباره اوکی شدیم با هم اخر شب پیام داد که امروز تونستم بعد از یه هفته بخوابم .نمیدونم خوشحالیمو چجوری تخلیه کنم میدونی بدیش چی بود؟ این بود که من حالم خراب بود ولی جلوی خانوادم تظاهر میکردم که خوب خوبم .شاید اگه میشستم یه دل سیر گریه میکردم اونقدر بهم سخت نمیگذشت.این هفته سبز شروع شد.کاشکی سبز هم تموم بشه.
+ نوشته شده د
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
دیشب چطور بود ؟ خیلی بهتر از انتظارم .خیلی جو صمیمی تر شده بود نسبت به قبل.شوخی و خنده ها شروع شد کم کم و وقتی رفتیم خونشون خیلی بیشتر شد .هر بار سرمو میاوردم بالا باباش داشت نگام میکرد .نمیدونم چرا وقتی باباش نگاه میکنه هول میشم شاید چون خیلی چشماش سیاهه . هم اینبار هم دفعه ی قبل ،باباش کلید کرد که یه سوال پرسید و تا جواب کافی ازم نگرفت آروم نمی گی گیرفت مثلا دیشب بهم گفت حتما انارای حیاطشونو بخورم .یه تیکه برداشتم ،حالا مگه میتونستم بخورم ، کلی فکر کردم که چطوری بخورم اینو وقتی این همه چشم رومه .با بدبختی خوردم خلاصه ،بعد باباش پرسید خب نگین خانم انار چطور بود .گفتم خیلی خوشمزه بود .بعد گفت نه قشنگ بگو مزش چطور بود ؟ گفتم چون ترش بود یکم من دوست داشتم ،کلا ترش دوست دارم. انگار بعدش گفت توصیفش کن یه همچین چیزی ،دیگه خندم گرفته بود داشتم با خودم میگفتم ولم کن دیگه یه انار خوردم دهنمو سرویس نکن مرد حسابی .یا تابلوهای نقاشی امیدو از روی دیوار برداشت آورد داد دستم ،من میگفتم به به چه زیبا! اون هی میگفت خب نظرت چیه ؟منتظر بود من براش انشای توصیفی بخونم فکر کنم . دوست داشت حرف بزنم ، صحبت میکردم منم گاهی نظر میدادم ولی نمیشد هی بپرم وسط پر حرفی کنم که .هنوز به اون درجه از راحتی با خانوادش نرسیدم که شروع کنم به تعریف و چرت و پرت گفتن.وگرنه که من با کسی خیلی راحت باشم تا صبحش میگم و میخندم(یکم ما درونگراها رو درک کنید ).خواهرش و شوهر خواهرش خیلی دوست داشتنی ان .خیلی حس خوبی گرفتم ازشون توی این دو جلسه .چقدر شوهر خواهرش هوای خانمشو داشت. تا میرفت توی آشپزخونه شوهرشم میرفت کمکش کنه .یا حواسش بود حتما میوه و شیرینی جلوش باشه. یا توی خواستگاری صحبت مامان امید شد ،خواهرش گریش گرفت ک
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
الان پیام داد بیام اخر شب سر کار دنبالت بریم یه بستنی ای چیزی بخوریم؟ من خرم گفتم باشه.حالا قیافه خسته داغون .موها ژولیده ، سرفه های حساسیتیم هم شروع شده سرفههههه هر دو دقیقه یبار .زنگ زدم مامانم که تو رو خدا یه کرم و شامپو بردار برام بیار من قیافمو یکم شبیه آدمیزاد کنم اقلا .یه اسپری هم گفتم بگیره برام بیاره سرفه هامو خفه کنم .میدونم که شب برسم خونه غرهای بابام در انتظارمه
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۳ ساعت 20:4 توسط sweetheart
|
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
میخواستم بیام بنویسم که چی شد،دیروز ساعت ۵ شده بود و دیگه باید میرفتم توی مطب مینشستم مریض ببینم و دیگه با جناب امید خان هم خداحافظی کردیم توی پیام .گفت بدرود تا ۱۱ شب.گفتم ۱۱ چرا؟ نوشت بیام امشبم دنبالت ؟ گفتم دوست داری بیای؟ گفت آرهافتادم به استرس که دختره ی بی فکر چرا وسایلتو نیاوردی باز ؟تنها پیشرفتی که دیروز حاصل کردم نسبت به پریروز این بود که کرم پودرمو گذاشته بودم توی وسایلام بردم با خودم .پریشب موهامو سریع یه ژل و آب زدم فرشون مرتب شد ،شالم مامانم برام اورده بود یه آرایش سبکم کردم و رفتم .صبح گفتم بد نیست یه شال همراهم باشه .یه شال رنگ دیگه گذاشتم توی کیفم.ولی هر جوری رفتم جلوی آینه نگاه کردم دیدم موهام امروز درست بشو نیست .نمیشدم باز زنگ بزنم مامانم اینا بیارن .یهو یادم افتاد یه فروشگاه روبروی مرکزمونه .شامپو که داشتم پاشدم سریع رفتم ژل و ماسک مو و از اینجور چیزا خریدم و به پذیرش هم گفتم نیم ساعته میام توی مطب.دیگه تند تند دوش گرفتم و با بدبختی بدون حوله خودمو خشک کردم و بدو بدو لباس پوشیدم رفتم به مریض دیدن.یه آزمون هم داشتم که باید میدادم تازه . پشت هم مریض دیدم تا ۹. یه اسپری قوی ترکیبی هم اون روز گفتم مامانم اینا خریدن برام اوردن ولی یه روزه که اثر نمیذاره .همچنان سرفه ها بود. نمیدونم از خستگی و بیخوابی بود یا عوارض دوز بالای اسپری ساعت ۹و نیم این حدودا که شد تپش قلب گرفتم و ضعف شدید.علایم حیاتیمو چک کردم فقط ضربانم بالا بود .رفتم یه چیز خوردم و یکم دراز کشیدم هر دو دقیقه یبار پذیرش زنگ میزد که بیا مریض اومده . با بدبختی مریضا رو دیدم و ده و نیم بدو بدو رفتم آماده شدم .این دو شب که امید اومد خیلی فضولی پذیرشا گل کرد که این کیه که باهاش میرم ،مطمئنم میشینن پشت س
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور
دیروز وزارت بهداشت تز جدید از خودش ارائه کرده و شرایط مهاجرتو سخت تر کرد ، من از صبح نشستم به سرچ توی گروها و پیجای مختلف .کلی اطلاعات جدید دستگیرم شد و یه چیزهایی رو فهمیدم که اصلا اطلاعی دربارشون نداشتم .خیالم راحت شد؟ معلومه که نه ! بدتر فهمیدم چقدر بدبختم و حالا حالا ها گیرم .هدفم عمان بود و فقط قسمت گل و بلبلشو میدونستم ،ولی صحبت همکارایی که رفته بودنو خوندم دیدم نه خیر از این خبرا نیست و اینطوری نیست که مستقیم بری مسقط و یه زندگی لوکس داشته باشی. یه خانم دکتر که سابقه کار خوبی هم داشت و گفته بود به امید مسقط رفتم و افتاده بود توی یه شهر کوچیک مشابه روستا ،ویوی اتاقشو که دیدم آه از نهادم بلند شد.بیابونی و داغون .ولی خب بازم جوریه که اونجا رو به ایران ترجیح میده .ببین وضعیت ما توی ایران دیگه چیه! من عاشق آب و هوای خنک و محیط سرسبز و بارونیم .ولی همون شرایط بیابونی و داغون هم به سختی میشه رفت و اقامتم که نمیدن.نبایدم بدن ،با اون ارزش بالای پولشون هر کاری دلشون بخواد میکنن.یه دفتر دارم شرایط مهاجرت یه سری کشورها و مراحلی که باید تنهایی طی کنم رو نوشتم. سراغ اون دفتر که میرم دلم میخواد یه اتفاق بیفته که کلا ایران نیست و نابود بشه.این چه زندگی ایه آخه؟ من مطمئنم توی زندگی قبلیم قاتل زنجیره ای چیزی بودم که حالا توی این زندگیم دارم دوران جوونیمو توی این نقطه ی جغرافیایی میگذرونم ،با دغدغه هایی که برای همسن و سالام توی یه کشور دیگه خنده داره.حتما میدونید که برنامه های غربالگری هم حذف شدن و اگه پزشکی اقدام به آگاه سازی و مشاوره مادران باردار در این زمینه کنه حبس ،جریمه نقدی و ابطال پروانه در انتظارشه! آموزش پیشگیری و تهیه ی داروهای جلوگیری از بارداری بدون نسخه هم که
برچسب:
نویسنده: ایلیا اکبریپور