زندگی یک دختر

متن مرتبط با «من بودم و حاجی نصرت» در سایت زندگی یک دختر نوشته شده است

جزئیات تازه از خواهر شوهر _عروس

  • نیلوبلاگ

    خواهر شوهر _عروس اگر به دنبال اطلاعات دقیق درباره «خواهر شوهر _عروس» هستید، در ادامه این مطلب تازه‌ترین اطلاعات، جزئیات و نکات مهم این موضوع را مشاهده خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نمیدونم چرا به هیچ کاریم نمیرسم.اصلا این ازدواج روتین زندگیمو خیلی تغییر داده .با اینکه فعلا عقد هستیم ولی بازم همش در حال برنامه ریزی هستم که تایمای آفمون با هم جور بشه و تند تند ...

    ادامه مطلب
  • خواهر شوهر _عروس

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم چرا به هیچ کاریم نمیرسم.اصلا این ازدواج روتین زندگیمو خیلی تغییر داده .با اینکه فعلا عقد هستیم ولی بازم همش در حال برنامه ریزی هستم که تایمای آفمون با هم جور بشه و تند تند به کارام برسم و آخرشم نصفشون باقی می مونه .بیام یکم غر بزنم سبک بشم،خیلی وقته اینجا غر نزدم .خالم چند روز دعوتمون کرد خونشون برای پاگشا و نگم که خودش و همسرش چقدر سنگ تموم گذاشتن و زحمت کشیدن و تمام سعیشونو کردن به ما خوش بگذره و تا لحظه ی آخر ما رو بردن گردوندن و جاهای مختلفو نشون دادن .هدیه هم بهمون ربع سکه دادن .مقایسه میکنم با پاگشای خواهرشوهر که شب تولد خودش گرفته بود(البته تایم دیگه ای جور نشد و خودش چندبار گفت من از اون خواهر شوهر بدجنسا نیستم که بخوام شب تولدم مهمونی پاگشا بگیرما )نمیدونم خلاصه ، یه سکه پ...

    ادامه مطلب
  • وضعیت سفید

  • نیلوبلاگ

    پریشب و دیروز اونقدر حالم بد بود که نتونستم بیام بگم چی شد. همون شب رفتم توی اتاقم هندزفری گذاشتم صدا رو گذاشتم روی آخرین درجه و دوساعت تمام زل زدم به سقف. همه چیو تموم کرده بودم توی ذهنم و داشتم فکر میکردم اگه تموم شد توقف طرح بزنم برم یه شهر دیگه کلا .مامانم گفت نگین این پسر فردا صبح زنگ میزنه ،دلش بدجوری گیره .گفتم نه دیگه تموم شده .صبح ساعت 10 پیام داد که سلام نگین جان بیداری؟ جواب ندادم.نیم ساعت بعدش زنگ زد و گفت دیشب خیلی ازم ناراحت شدی از چهرت مشخص بود .گفتم بی دلیل ناراحت نبودم رفتار خودت باعثش بود.گفت ما صحبت کرده بودیم قبلا قرار بود اگه اون حقوق باشه دیگه مهریه نباشه .گفتم ولی تو دقیقا دست گذاشتی روی اون حقوق که برای من مهم بود.دیگه توضیح داد که منظورم حقوق به همراه مهریه بود و ا...

    ادامه مطلب
  • مهمونی

  • نیلوبلاگ

    دیشب چطور بود ؟ خیلی بهتر از انتظارم .خیلی جو صمیمی تر شده بود نسبت به قبل.شوخی و خنده ها شروع شد کم کم و وقتی رفتیم خونشون خیلی بیشتر شد .هر بار سرمو میاوردم بالا باباش داشت نگام میکرد .نمیدونم چرا وقتی باباش نگاه میکنه هول میشم شاید چون خیلی چشماش سیاهه . هم اینبار هم دفعه ی قبل ،باباش کلید کرد که یه سوال پرسید و تا جواب کافی ازم نگرفت آروم نمی گی گیرفت مثلا دیشب بهم گفت حتما انارای حیاطشونو بخورم .یه تیکه برداشتم ،حالا مگه میتونستم بخورم ، کلی فکر کردم که چطوری بخورم اینو وقتی این همه چشم رومه .با بدبختی خوردم خلاصه ،بعد باباش پرسید خب نگین خانم انار چطور بود .گفتم خیلی خوشمزه بود .بعد گفت نه قشنگ بگو مزش چطور بود ؟ گفتم چون ترش بود یکم من دوست داشتم ،کلا ترش دوست دارم. انگار بعدش گفت...

    ادامه مطلب
  • لعنت به دهانی که نمیتونه بگه نه

  • نیلوبلاگ

    الان پیام داد بیام اخر شب سر کار دنبالت بریم یه بستنی ای چیزی بخوریم؟ من خرم گفتم باشه.حالا قیافه خسته داغون .موها ژولیده ، سرفه های حساسیتیم هم شروع شده سرفههههه هر دو دقیقه یبار .زنگ زدم مامانم که تو رو خدا یه کرم و شامپو بردار برام بیار من قیافمو یکم شبیه آدمیزاد کنم اقلا .یه اسپری هم گفتم بگیره برام بیاره سرفه هامو خفه کنم .میدونم که شب برسم خونه غرهای بابام در انتظارمه + نوشته شده در یکشنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۳ ساعت 20:4 توسط sweetheart  |  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی ،بپا به مسیر دهن ..........؟

  • نیلوبلاگ

    آموزش های کارم شروع شد.حالا آموزش ها چی هستن؟ از ساعت ۷ رفتم که امضای حراست رو بگیرم و باز گفتن برو فردا بیا الان سرمون شلوغه ،همین حرفو پنج شنبه هم زدن بهم . نیست خیلی از حراست خوشم میاد و خاطرات خوبی دارم ازشون همشم طوری میشه که هر روز برم گل روشونو ببینم ...

    ادامه مطلب
  • اول مهر

  • نیلوبلاگ

    امشب بدجوری دلم گرفته داره منفجر میشه دلم و گلوم از بغض خدایا میدونی خودت با اون حرفشون چطوری دلم شکست.از روی نفهمی و لودگی و بی اطلاعی یه چیزی گفتن و هر هر خندیدن ولی هیچ کی نمیدونه من دارم چی میکش...

    ادامه مطلب
  • فال من

  • نیلوبلاگ

    هاتف آن روز به من مژده ی این دولت داد که بدان جورو جفا صبر و ثباتم دادند . . . امشب به دلم زد یه تفال به حافظ بزنم ببینم نتیجه ی این دلتنگی من چی میشه. و چی می تونست بهتر از این غزل باشه.مخصوصا همی...

    ادامه مطلب
  • کوالا گونه

  • نیلوبلاگ

    یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم . 2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قبل و بعد از اون وعده هم خواب بودم.فقط پا میشدم با لعن و نفرین به خودم میرفتم سر کلاسام و ...

    ادامه مطلب
  • حس های خوب امروز من

  • نیلوبلاگ

    خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدم.امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخدا این حسای خوب ریزه میزه رو نصیب همه بکنه همین چند روز پیش بود که داشتم از ناامیدی و افسر...

    ادامه مطلب
  • شاه پسر داریم دوماد/قند و عسل داریم عروس........نقل تر داریم دوماد/شعرو غزل داریم عروس

  • نیلوبلاگ

    دیشب که رعد و برقا تا وقتی افتاب بزنه ادامه داشت.منم کنار سفره خوابم برددیگه ساعت 5بود پاشدم سفره رو جمع کردم مسواک زدم مث ادم خوابیدم.دو ساعت بعدشم پاشدم رفتم دانش بجویم.سر کلاس اولم هم چرت مرغوب زدم همش تا 3کلاس داشتم.دیدیم از امفی تئاتر دانشگاه صدای دست و هورا میاد.رفتیم ببینیم چیه.بعلهههه جی بهتر از این .درباره ی ازدواج بود.با دوتا دوستام نشستیم کلی خندیدیم.نمیرفتیم معمولا این جشنای دانشگاهو....

    ادامه مطلب
  • کوالا گونه

  • نیلوبلاگ

    یه هفته ی گذشته رو به معنی واقعی زندگی کوالایی داشتم .ینی فقط رفتم دانشگاه و اومدم خونه خوابیدم .چه کوالای فرهیخته ایم من ،دانشگاه هم میرم1)نمایشگاه کتاب مث همیشه عالی .بسی کتاب خریدیم و تخلیه ی روحی شدیم .باشد که وقت کنیم و مطالعشون کنیم . 2)میگم فقط خوابیدم راست میگما.روزی یه وعده غذا میخوردم و قبل و بعد از اون وعده هم خواب بودم.فقط پا میشدم با لعن و نفرین به خودم میرفتم سر کلاسام و با احساس عذا...

    ادامه مطلب
  • حس های خوب امروز من

  • نیلوبلاگ

    خیلیییی کیف میده یه اتفاقیو همش توی ذهنت تصور کنی و پیش خودت بگی عمرا بشه .بعد یه روز یهو همون اتفاق بیفته. حالا این میتونه یه اتفاق کوچولو باشه یا یه چیز بزرگ. برای من تا حالا 2-3تا از این کوچولوها پیش اومده که اون لحظه ذوق مرگ شدم.امروز این لحظه از اون وقتاس که توی دلم آتیش بازیه و فشفشه روشنهخدا این حسای خوب ریزه میزه رو نصیب همه بکنه همین چند روز پیش بود که داشتم از ناامیدی و افسردگی دق میکرد...

    ادامه مطلب
  • چی بود ؟نمیدونم !

  • نیلوبلاگ

    این یه هفته ای که گذشت شاید یه هیجان جدید بود اما به نظرم لطف خدا بود که ادامه پیدا نکرد.از درسم که افتادم هیچ فکرمم داشت کج و کوله میشد.ممکنم بود بعدا عواقب بدتری داشته باشه. این گرفتگی حال الانم خیلی بهتر از اون هیجان موقته نشستم امروز برنامه ریزیم کردم که از فردا برم کتابخونه خر بزنم علوم پایه هم زیادی شوخی بردار نیست.وقت تنگ است و مطلب بسیار برچسبها: sweetheart +نوشته شده در جمعه ۱۳۹۶/۰۴...

    ادامه مطلب
  • شب یلدای من

  • نیلوبلاگ

    خبببب امروز ساعت 6و نیم بیدار شدم و رفتم دانشگاه تا 3.ساعت یه ربع به پنج هم باز اومدم کلاس و تا 8هستم.الانم تایم استراحته و من تهنا نشستم حالا بعدا یکم از شخصیت بچه های کلاس زبان میگم و دلیل تنها نشستنمو هم میگم.ولی این تنهاییمو ترجیح میدم به یه سری حرف چرت و مزخرف بهلهههه ساعت 8و نیم میرسم خونه.امشبم همخونه جان نیستش و عصر رفت خونه ی فامیلاشون برای شب یلدا.به منم گفت بیاها. فردا هم کنفرانس دارم درس شیرین دانش خانواده مبحث طلاق.تا حالا لای کتابشو باز نکردم .دیگه باید برم خونه اونو بخونم و یکمم برای امتحان شنبم بخونم. اها چون شب یلداس و تنهام برا اینکه دلم به حال خودم نسوزه میخوام شام از بیرون بگیرم شب یلدای شما امسال چطوره راستی؟...

    ادامه مطلب
  • من بودم و سکوت و غروب گرم پاییز!

  • نیلوبلاگ

    دیروز اومدم به منزل دانشجویی.دیشب با برادر گرام رفتیم یک عدد پیتزا زدیم به بدن که خدا رو شکر خوشش اومد.دیدم آخر شب همش اصرار میکنه که بیا فیلم ببینیم برای اخرین بار.دلم براش سوخت.اونم مث من تنها میشه حالا.خلاصه فیلممونو دیدیم.امروز صبحم مامانم اینا رفتن دیگه و من موندم و خونه ی خالی.آدم یهو اینجوری تنها بشه ،جمعه هم باشه اونم جمعه ای که دیگه آخرین روز تعطیلاته دیگه نور علی نور میشه.به زور ناهار خوردم و همینجوری منتظر موندم که همخونه ی سابق(بعله از شرش خلاص شدم)بیاد اخرین وسایلشو ببره و کلیدو تحویل بده که هر چقدر منتظر موندم نیومد.همشم حواسم بود که الان...

    ادامه مطلب
  • یا رفیق من لا رفیق له

  • نیلوبلاگ

    این چند روز آخر موقع خوابیدن همش این فکرا میاد توی ذهنم که چرا من یه دوست درست و حسابی که بشه بهش اعتماد کرد،بشه باهاش حرف زد و بعدش پشیمون نشد،بشه کنارش خود واقعیت بود ندارم.چرا هر وقت فکر میکنم این یه نفر دیگه با بقیه فرق داره بهم ثابت میشه اینم دقیقا مثل بقیست.مثل همشون دورئه.حسوده. همینجوری داشتم غصه میخوردم که چرا من انقد تنهام.چرا باید از یه جاییم که توش از ته دلم احساس آرامش میکنم به این زودی برم و باز دور باشم؟بازم تنهایی تنهایی تنهایی... یهو یه چیز اومد توی ذهنم: (یا رفیق من لا رفیق له) حالا راحت میخوابم...

    ادامه مطلب
  • تابستون من

  • نیلوبلاگ

    سلام دقیقا 7روز پیش امتحانام تموم شد فقط اینو بگم که آخراش واقعا بریده بودم.خیلی زیاد خسته بودم و همش فکرای منفی توی سرم بود.از پستای قبلم مشخصه.اونا خوبش بود تازه.روزای انفجارم دیگه حس هیچ کاری نداشتم و نیومدم اینجا. بعدا میام با توضیحات مینویسم چند روزیه از اینترنت و گوشی دارم دوری میکنم و میبینم که برنامه ی زندگیم چقدر بهتر شده.سر وقت غذا ،سر وقت خواب،کلا همه چی الان یه جای خوبم.نیاز داشتم به تجدید روحیه و پر شدن باطری معنویات خدا قسمتش کنه هر کسیو که دوس داره بره زیارت امام رضا[قلب] پ.ن1:تصمیم های جدیدی در راهه و یه اقدام بزرگ که هنوز گیج گیجم که درس...

    ادامه مطلب